|
در طوفان زندگی ، با خدا بودن بهتر از ناخدا بودن است . . .
ما حتی نمیدانیم که این«زندگی زنده و واقعی» در کجاست و اساسا چیست و چه نام دارد. تجربه میکنیم:تنهایمان بگذارند، کتابهایمان را بگیرند، آن وقت سرگشته خواهیم شد وبه خطا خواهیم رفت. و نخواهیم دانست به که باید پناه ببریم و به کدام سو توجه کنیم. چه چیز را دوست بداریم؛ و از چه چیز نفرت داشته باشیم؛ چه چیز را تجلیل کنیم؛ و چه چیز را تحقیر. بر ما حتی دشوار است که بشر باشیم: بشر عادی و واقعی؛ بشر دارای گوشت و پوست،با تن و خون و رگ و ریشه. ما از چنین بودنی شرمساریم؛ آن را ننگ و عار میشماریم.ما پیوسته سعی بر آن داریم که هر چه تمامتر هیات و نوع انسان بیسابقهً کلی را به خود بگیریم. ما مرده به دنیا میآییم. مدتهاست که دیگر نسلهای ما از پشت پدرانی زنده و از رحم مادرانی زنده به دنیا نیامدهاند...دانستن این معنا حتی برایمان دلچسب است، خوشمان میآید که چنین هستیم؛ ما ساختگی و تصنعی هستیم و دائما نیز تصنعمان بیشتر میشود. مدتهاست که به آن خو کردهایم. به گمانم به زودی بر آن خواهیم شد تا ترتیبی بدهیم که به صورت اندیشه محض متولد شویم. (داستایوفسکی)
جدیدا یه کتاب به اسم << آیا تو نیمه گمشده من هستی؟>>از باربارا دی آنجلیس خوندم. کتاب جالبیه.به خصوص واسه شناخت خودمون. من خوشم اومد . پیشنهاد میکنم اگه میتونید این کتابو بخرید و بخونید. تاحالا امتحانا به جز یکی خوب بوده.( اون یکی خیلی بد بوده، شاید آخرترم حذف بشه ) بی صبرانه منتظر فینال لیگ قهرمانان اروپا هستم.

|