|
نرسیده به درخت کوچه باغی است که از خواب خدا سبز تر است و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است
زیر گنبد کبود جز من و خدا کسی نبود. روزگار روبه راه بود. هیچ چیز نه سفید و نه سیاه بود با وجود این مثل اینکه چیزی اشتباه بود. زیر گنبد کبود بازیِ خدا نیمه کاره مانده بود واژه ای نبود و هیچ کس، شعری از خدا نخوانده بود. تا که او مرا برای بازیِ خودش انتخاب کرد توی گوش من یواش گفت: تو دعای کوچک منی، بعد هم مرا مستجاب کرد پرده ها کنار رفت، خود به خود با شروع بازیِ خدا، عشق افتتاح شد. سالهاست اسم بازی من و خدا زندگی ست. هیچ چیز مثل بازی قشنگ ما عجیب نیست. بازی ای که ساده است و سخت، مثل بازی بهار با درخت با خدا طرف شدن کار مشکلی ست، زندگی، بازی خدا و یک عروسک گلی است. عرفان نظر آهاری

|