تبليغاتX
blogers
:.. Follow Your Dreams ..:


:.. Follow Your Dreams ..:

... آینده از آن کسانی است که به زیبایی رویاهایشان اعتقاد دارند. ...

99) V for Vendetta

الگوي انساني شما هر چه بزرگتر باشد سرنوشت زيباتري در برابر شماست.

 سلام
امسال تابستون بی خیال ترم تابستونی شدم و تصمیم گرفتم یه کم استراحت کنم.
واسه همین وقت گذاشتم روی فیلم دیدن وکتاب خوندن و...(تفریحات سالم)

1.دیشب یه فیلم به اسم (V for Vendetta) دیدم (فکر کنم فارسیش میشه وی برای کینه جویی)
این فیلم محصول 2005 آمریکا بود. و داستانش از 5 نوامبر تا 5نوامبر سال آینده اش اتفاق میفته.
داستان جالبی داشت . شخصی به اسم V که همیشه با نقاب ظاهر میشه درعرض یک سال انقلابی در لندن به پا میکنه.
آخرای فیلم یه قسمت جالب داشت . وقتی نخست وزیر کشور به V  شلیک میکرد ولی اون نمیمرد گفت: چرا پس نمی میری، بمیر!!!
V جواب جالبی داد:
پشت این نقاب چیزی بیشتر از یک جسمه، پشت این نقاب یه آرمانه، و آرمان ها ضد گلوله هستند ونمیمیرند.
(البته بعدش میمیره فکر نکنید راست راستی مردنی نیست)
یا یه جایی ساختون مجلس شهرو منفجر میکنه در جواب کارش میگه: مردم این شهر یه یه ساختمون احتیاج ندارن ، اونا به امید وعدالت احتیاج دارن.

پیشنهاد میکنم اگر این فیلم رو ندیدید حتما یه نسخه اونو از اینترنت سفارش بدین و ببینید.(2ساعته)

 2. جدیدترین کتاب پائولو کوئلیو به اسم برنده تنهاست هم منتشر شده . من هنوز نخریدم ولی در اولین فرصت میگیرم و میخونمش. البته این رمان مدتی پیش منتشر شده ولی ترجمه فارسی اون به تازگی ارائه شده.مسلما باید کتاب جالبی باشه و با مفهوم مثل همیشه...

 3.هوا چقدر گرم شده. از قدیم گفتن سالی که نکوست از بهارش پیداست.ولی جدیدا برعکس شده سالی که نکوست از هیچ جاش معلوم نیست. بهار به اون خوبی ، با اون همه بارندگی .حالا توی تابستونش داریم پوست مینداریم. زمین هم مثل آدمای دنیا قاطی کرده وخسته شده.

 4. پنجم مرداد تولد یک سالگی وبلاگم هست. احتمالا نباشم و برم مسافرت. در این صورت زودتر از اون روز یه مطلبی واسه یک سالگی وبم میزارم. ولی چیزی که مسلمه اینه که مطلب شماره 100 تولد یک سالگی وبلاگم خواهد بود.

بیشتر فیلمایی که دیدم 2009 بودن بعضیاش قدیمی هستن . فکر نکنید از دنیا عقبم. نه!!!
هیچگاه کسی را مسخره نکنید، شاید قهرمان دنیای خویش باشد. (بفرما یاد بگیر)

نویسنده: س ع ی د ׀ تاریخ: یکشنبه 1388/04/28 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

98) می ترسم

در نبرد میان انسان و زمان، روزهای سخت میروند و انسان های سخت میمانند ( جبران خلیل جبران)

من از رگبار هذیان در تب پاییز می ترسم

از این اسطوره های از تهی لبریز می ترسم

به شب تندیس هایی دیدم از تاریخ شمع آجین

به صبح از خوابگرد روح وهم انگیز می ترسم

برایم آنقدر از گزمه های شهر شب گفتند

کزین همسایگان از سایه ی خود نیز می ترسم

حقیقت واژه ی تلخیست در قاموس ناپاکان

من از نقش حقیقتهای حلق آویز می ترسم

نمی ترسند از ما و من، این تاراجگران مردم

به تاراج آمدند ،این ناکسان ، برخیز، می ترسم

نویسنده: س ع ی د ׀ تاریخ: جمعه 1388/04/19 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

97) پدر

مردی ۸۵ ساله با پسر تحصیل کرده 45 ساله اش روی مبل خانه خود نشسته بودند. ناگهان کلاغی بر روی پنجره اشان شست. . پدر از فرزندش پرسید: این چیه؟ پسر پاسخ داد: کلاغ. پس از چند دقیقه دوباره پرسید این چیه؟ پسر گفت : بابا من که همین الان بهتون گفتم: کلاغه. بعد از مدت کوتاهی پیر مرد برای سومین بار پرسید: این چیه؟ عصبانیت در پسرش موج میزد و با همان حالت گفت: کلاغه کلاغ. پدر به اتاقش رفت و با دفتر خاطراتی قدیمی برگشت. صفحه ای را باز کرد و به پسرش گفت که آن را بخواند. در آن صفحه این طور نوشته شده بود: امروز پسر کوچکم ۳ سال دارد. و روی مبل نشسته است هنگامی که کلاغی روی پنجره نشست پسرم ۲۳ بار نامش را از من پرسید و من ۲۳ بار به او گفتم که نامش کلاغ است. هر بار او را عاشقانه بغل میکردم و به او جواب میدادم و به هیچ وجه عصبانی نمیشدم و در عوض علاقه بیشتری نسبت به او پیدا میکردم


تولد حضرت علی و روز پدر رو به شما تبریک میگم.
الان که خیلی بیشتر از زندگی میفهمم. میتونم درک کنم که چقدر پدر واسه من باارزش بوده. قبلا اصلا همچین فکری که الان میکنم نداشتم. تو این سن وسال کاملا دارم چیزایی رو درک میکنم که ارزش داشتن یه پدر خوب رو نشونم میدن.(خرج تحصیلات و ....)
هیچ وقت از هر لحاظ واسم کم نذاشته. و همیشه پشتیبان خوبی داشتم . با آرزوی سلامتی برای همه پدرها.

نویسنده: س ع ی د ׀ تاریخ: یکشنبه 1388/04/14 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

96) زن نظافتچی

سلام

شرمتان باد اي خداوندان قدرت، بس كنيد!
تسلیت منو واسه این همه کشت و کشتار که بعد از جریانات انتخابات پیش اومده پذیرا باشید.

امتحانات من تقریبا تموم شده یا حداقل امتحانات مشکل تموم شده و یکی دوتا درس متوسط مونده. حالا میتونم وقت بیشتری واسه وبلاگ بزارم.


من دانشجوى سال دوم بودم.. يک روز سر جلسه امتحان وقتى چشمم به سوال آخر افتاد، خنده‌ام گرفت. فکر کردم استاد حتماً قصد شوخى کردن داشته است. سوال اين بود: «نام کوچک زنى که محوطه دانشکده را نظافت می‌کند چيست؟
من آن زن نظافتچى را بارها ديده بودم. زنى بلند قد، با موهاى جو گندمى و حدوداً شصت ساله بود. امّا نام کوچکش را از کجا بايد می‌دانستم؟
من برگه امتحانى را تحويل دادم و سوال آخر را بی‌جواب گذاشتم. درست قبل از آن که از کلاس خارج شوم.
دانشجويى از استاد سوال کرد آيا سوال آخر هم در بارم‌بندى نمرات محسوب می‌شود؟
استاد گفت: حتماً و ادامه داد: شما در حرفه خود با آدم‌هاى بسيارى ملاقات خواهيد کرد. همه آن‌ها مهم هستند و شايسته توجه و ملاحظه شما می‌باشند، حتى اگر تنها کارى که می‌کنيد لبخند زدن و سلام کردن به آنها باشد.
من اين درس را هيچگاه فراموش نکرده‌ام

نویسنده: س ع ی د ׀ تاریخ: شنبه 1388/04/06 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


© All Rights Reserved to bonbaste-tanhaei.Blogfa.com