تاریخ مرگ و ماتم است این کهنه تقویم روی میز هر برگ آنرا پاره کن میان شعله ها بریز باید قلم گرفت به دست تقویم تازه ای نوشت! باید که تن نداد و رفت به جستجوی سرنوشت تا کی به فکر معجزه در انتظار حادثه سوار سرنوشت تویی پشت غبار حادثه تا کی به ظلمت گم شدن جادو شدن ، زانو زدن خدا ندارد احتیاج به نذر تو ، نیاز من... باید جهان را تازه دید، رفت و به فردا ها رسید برای یک آغاز نو نباید انتظار کشید... به اعتماد دست هم باید گرفت از نو قلم... باید که خط زد و نوشت از ابتدا قدم قدم تاریخ مرگ و ماتم است این کهنه تقویم غم است بی ترس دوزخ یا بهشت از زندگی باید نوشت
قهرمان مشهور ورزش گلف آراژانتین زمانی در یک مسابقه موفق شد مبلغ زیادی پول برنده شود.
در پایان مراسم زنی بسوی او دوید و با تضرع و التماس از او خواست تا پولی به او بدهد
تا بتواند کودکش را از مرگ نجات دهد زن گفت که او هیچ هزینه ای برای درمان پسرش ندارد و اگر رابرت به او کمک نکند او میمیرد قهرمان گلف دریغ نکرد و بلافاصله تمام پولی را که برنده شده بود به زن بخشید .
هفته ها بعد یکی ار مقامات رسمی انجمن گلف به او گفت:
که ای رابرت ساده لوح خبرهای تازه برایت دارم، آن زنی که از تو پول خواسته بود اصلا بچه مریض ندارد حتی ازدواج هم نکرده و او تو را فریب داده دوست من.
رابرت با خوشحالی جواب داد :
خدا را شکر پس هیچ بچه ای در حال جان دادن نبوده است. این که خیلی عالی است
|