تبليغاتX
blogers
:.. Follow Your Dreams ..:


:.. Follow Your Dreams ..:

... آینده از آن کسانی است که به زیبایی رویاهایشان اعتقاد دارند. ...

59) پاییز

به چه عشق مي و رزيد؟ انتخاب با شماست انسان به آن چيزي تبديل مي شود كه به آن عشق مي ورزد اگر سنگ را دوست داشته باشد سنگ مي شود. اگر چيزي را دوست داشته باشد همان چيز مي شود اگر شخصي را دوست داشته باشد به آن شخص تبديل مي شود . اگر به خدا عشق بورزد خدايي مي شود انتخاب با شماست.

امیدوارم تمام این روزا رو با خوبی و خوشی گذرونده باشین و به استقبال شب یلدا برید.


و پائيز مثل هر فصل دگر
باز آمد و رفت
و اين رسم زمان من و توست!
هر آمدنی را رفتني ست در کار.
روزهای خزان همه يادگاران ِ تو اند!
روز ميلاد ِ تواند.
روز ميلاد ِ منند.
روز ميعاد من و تو.
من و دل مانديم در حسرتِ تو
در حسرتِ يک پائيز دگر
آه ...پائيز هم آمد و رفت!
دل بسوزاند و برفت..
افسوس ....
پائيز هم آمد و رفت!

نویسنده: س ع ی د ׀ تاریخ: شنبه 1387/09/30 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

58) حرص

نااميدي هنگامي كه به مطلق ميرسد يقيني زلال و آرامشبخش مي شود.
چه قدرت و غنايي ست در \"ناگهان هيچ نداشتن\"! - دكتر علي شريعتي

یک مردِ روحانی، روزی با خداوند مکالمه ای داشت: \"خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی ‏هستند؟\"‏
خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهی به داخل انداخت. ‏درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوی خوبی ‏داشت که دهانش آب افتاد.‏‎!‎ ‎ ‎ ‎ ‎ افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند. به نظر قحطی زده می آمدند. آنها در ‏دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام ‏از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند. اما از آن جایی که ‏این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.‏‎.‎ مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد. خداوند گفت: \"تو جهنم را دیدی!\"‏ ‎ ‎
آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود. یک میز گرد با یک ظرف ‏خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت!‏ افرادِ دور میز، مثل جای قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و تپل بوده، می ‏گفتند و می خندیدند. مرد روحانی گفت: \"نمی فهمم!\"‏‎ ‎ ‎ ‎ خداوند جواب داد: \"ساده است! فقط احتیاج به یک مهارت دارد! می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به همدیگر غذا ‏بدهند، در حالی که آدم های طمع کار تنها به خودشان فکر می کنند

نویسنده: س ع ی د ׀ تاریخ: چهارشنبه 1387/09/27 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

57) بعضی از آدم ها

هميشه از همه نزديكتر به ما سنگ است! نگاه كن!!.. نگاهها همه سنگ است و قلبها همه سنگ,
چه سنگباراني!! گيرم گريختي همه عمر, كجا پناه بري؟ خانه ي خدا هم سنگ است
! "

بعضي از آدم‌ها جلد زرکوب دارند بعضي جلد ضخيم و بعضي جلد نازک.
بعضي از آدم‌ها با کاغذ کاهي چاپ مي‌شوند و بعضي با کاغذ خارجي.
بعضي از آدم‌ها ترجمه شده‌اند و بعضي از آدم‌ها تجديد چاپ مي‌شوند و بعضي فتوکپي آدم‌هاي ديگرند.
بعضي از آدم‌ها با حروف سياه چاپ مي‌شوند و بعضي از آدم‌ها صفحات رنگي دارند.
بعضي از آدم‌ها تيتر دارند و روي پيشاني بعضي از آدم‌ها نوشته اند : \"حق هرگونه استفاده محفوظ و ممنوع است\"
بعضي از آدم‌ها قيمت روي جلد دارند، بعضي از آدم‌ها با چند درصد تخفيف بفروش مي رسند.
بعضي از آدم‌ها را بايد جلد گرفت، بعضي از آدم‌ها را مي شود توي جيب گذاشت.
بعضي از آدم‌ها نمايش‌نامه‌اند و در چند پرده نوشته مي‌شوند، بعضي از آدم‌ها فقط جدول و سرگرمي هستند و بعضي معلومات عمومي.
بعضي از آدم‌ها خط‌خوردگي دارند و بعضي غلط چاپي دارند.
از روي بعضي از آدم‌ها بايد مشق نوشت و از روي بعضي از آدم‌ها بايد جريمه نوشت.
بعضي از آدم‌ها را بايد چند بار بخوانيم تا بفهميم و بعضي از آدم‌ها را بايد نخوانده دور انداخت.

نویسنده: س ع ی د ׀ تاریخ: شنبه 1387/09/23 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

56) خدای من!

خداي من!
اين منم و پستي و فرومايگي‌ام
و اين تويي با بزرگي و کرامتت
از من اين مي‌سزد و از تو آن ...
چگونه ممکن است به ورطه نوميدي بيفتم در حالي که تو مهربان و صميمي جوياي حال مني.

خداي من!
تو چقدر با من مهرباني با اين جهالت عظيمي که من بدان مبتلايم!
تو چقدر درگذرنده و بخشنده‌اي با اين همه کار بد که من مي‌کنم و اين همه زشتي کردار که من دارم.

خداي من!
تو چقدر به من نزديکي با اين همه فاصله‌اي که من از تو گرفته‌ام.
تو که اين قدر دلسوز مني! ...
خدايا تو کي نبودي که بودنت دليل بخواهد؟
تو کي غايب بوده‌اي که حضورت نشانه بخواهد؟
تو کي پنهان بوده‌اي كه ظهورت محتاج آيه باشد؟
کور باد چشمي که تو را ناظر خويش نبيند.
کور باد نگاهي که ديده‌باني نگاه تو را درنيابد.
بسته باد پنجره‌اي که رو به آفتاب ظهور تو گشوده نشود.
و زيانکار باد سوداي بنده‌اي که از عشق تو نصيب ندارد.

خداي من!
مرا از سيطره ذلتبار نفس نجات ده و پيش از آنکه خاک گور، بر اندامم بنشيند از شک و شرک، رهايي‌ام بخش.
خداي من!
چگونه نااميد باشم، در حالي که تو اميد مني!
چگونه سستي بگيرم، چگونه خواري پذيرم که تو تکيه‌گاه مني!
اي آنکه با کمال زيبايي و نورانيت خويش، آنچنان تجلي کرده‌اي که عظمتت بر تمامي ما سايه افکنده

فرازهایی از دعای عرفه ترجمه دکتر شریعتی

نویسنده: س ع ی د ׀ تاریخ: سه شنبه 1387/09/19 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

55) نان

انيشتين :دو چيز را پاياني نيست :يکي جهان هستي و ديگري حماقت انسان. البته در مورد اولي مطمئن نيستم !

عیب کار اینجاست که من «آنچه هستم» را با « آنچه باید باشم» اشتباه می کنم، خیال می کنم آنچه باید باشم هستم ، در حالیکه آنچه هستم نباید باشم

 

دیشب این داستان کوتاه از کتاب دومین مکتوب اثر پائولو کوئلیو رو میخوندم. خوشم اومد واسه همین امروز توی وبلاگم گذاشتم.
نظرتون در موردش چیه؟

سپاهیان اسکندر کبیر خود را برای فتح شهری در آفریقا آماده می کردند. اما دروازه های شهر بدون مقاومت گشوده شدند. تقریبا تمام جمعیت شهر را زنان تشکیل می دادند. چرا که مردان در جنگ در برابر فاتحان کشته شده بودند.
در جشن پیروزی ، اسکندر خواست تا برایش نان بیاورند. یکی از زنان یک سینی زرین پوشیده از جواهرات ، با تکه ای نان در وسط آن آورد.
اسکندر فریاد کشید : من که نمیتوانم طلا بخورم، من نان خواستم.
زن جواب داد: اسکندر در قلمرو خود نان نداشت؟ لازم بود برای نان این راه دراز را بپیماید!
اسکندر به فتوحات خود ادامه داد، اما یش از ترک گفتن آن شهر دستور داد روی یک تخته سنگ حک کنند:     من، اسکندر کبیر، تا آفریقا آمدم تا از این زنان بیاموزم.

نویسنده: س ع ی د ׀ تاریخ: شنبه 1387/09/16 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

54) هنگام بیداری است

آخر یه شب این گریه ها سوی چشامو میبره
                                   عطرت داره از پیرهنی که جا گذاشتی میپره
باید تو رو پیدا کنم هر روز تنهاتر نشی
                                   راضی به با من بودنت حتی از این کمتر نشی.....

در زلال لاجوردين سحرگاهي
پيش از آني که شوند از خواب خوش بيدار

مرغ يا ماهي

من در ايوان سراي خويشتن

تشنه کامي خسته را مانم درست

جان به در برده ز صحراهاي وهم آلود خواب

تن برون آورده از چنگ هيولاهاي شب

دور مانده قرن ها و قرن ها از آفتاب

پيش چشمم آسمان : درياي گوهربار

از شراب زندگي بخشنده اي سرشار

دستها را مي گشايم مي گشايم بيشتر

آسمان را چون قدح در دست مي گيرم

و آن زلال ناب را سر مي کشم

سر مي کشم تا قطره آخر

مي شوم از روشني سيراب

نور اينک در رگهاي من جاري است

آه اگر فريادم از اين خانه تا کوي و گذر مي رفت

بانگ برمي داشتم

اي خفتگان هنگام بيداري است

نویسنده: س ع ی د ׀ تاریخ: چهارشنبه 1387/09/13 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

53) دوست داشتن یعنی...

دوست داشتن یعنی کوچک کردن دنیا به اندازه یک نفر ... یابزرگ کردن یک نفر به اندازه دنیا

 

دل من در دل شب
خواب پروانه شدن مي بيند
مهر صبحدمان داس به دست
خرمن خواب مرا مي چيند
آسمانها آبي
 پر مرغان صداقت آبي ست
ديده در اينه ي صبح تو را مي بيند
از گريبان تو صبح صادق
 مي گشايد پر و بال
تو گل سرخ مني تو گل ياسمني
تو چنان شبنم پاک سحري ؟
نه ، از آن پاکتري
تو بهاري ؟
نه، بهاران از توست از تو مي گيرد وام
هر بهار اين همه زيبايي را

فريدون مشيري

نویسنده: س ع ی د ׀ تاریخ: شنبه 1387/09/09 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

52) شاد باشید

روزی دختر جوانی در چمنزاری قدم میزد و پروانهای را لابهلای بوته خاری گرفتار دید. او با دقت زیاد پروانه را رها کرد و پروانه پرواز کرد و سپس بازگشت و تبدیل به یک پری زیبا شد و به دختر گفت: به خاطر مهربانیت هر آرزویی که داشته باشی برآورده خواهد کرد. دخترک لحظاتی فکر کرد و گفت: من میخواهم شاد باشم. پری سرش را جلوآورد و در گوش دختر چیزی گفت و بعد ناپدید شد.

موقعی که دختر بزرگ شد، در آن سرزمین کسی شادتر از او وجود نداشت. هرگاه کسی از او درباره راز شادی اش سؤال میپرسید لبخند میزد و میگفت: من فقط به حرف پری خوب و مهربان گوش کردم.

موقعی که پیر شد، همسایهها میترسیدند او بمیرد و با مرگش رازشگفت انگیز شادی نیز با او دفن شود. آنها به او التماس میکردند : تو را به خدا به ما بگو پری به تو چه گفت؟

پیرزن دوست داشتنی، فقط لبخند زد و گفت: او به من گفت اصلاً مهم نیست آدمها که باشند و چقدر سعادتمند به نظر برسند، آنها هر که باشند به من نیاز دارند!

واقعیت وجود انسان چیزی فراتر از تصورات ذهن بشریست. زمانی که خداوند انسان را خلق میکرد، به فکر تفریح و یا سرگرمی خود نبود. بلکه انسان را برای هدف بسیار بالایی خلق کرد. ما با کم شمردن خود علاوه بر اینکه خود را در غم و غصه فرو میبریم، بلکه حتی به خداوندی که انسان را آفرید و او را بالاترین مخلوق خود نامگذاری کرد بیاحترامی میکنیم.فقط کافیست تا ما هم به حرف پری گوش کنیم:

مهم نیست که چه کسی هستی، کجا هستی، ثروت داری، از نظر دیگران مهمی، مهم نیست اطرافیان شما چه کسانی باشند، دکتر، مهندس، فقیر و یا غنی فقط یک چیز مهم است :

دیگران هر که باشند به تو نیاز دارند.

نویسنده: س ع ی د ׀ تاریخ: چهارشنبه 1387/09/06 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

51) پیامبر

خداوند گفت: دیگر پیامبری نخواهم فرستاد، آن گونه که شما انتظار دارید؛
اما جهان هرگز بی پیامبر نخواهد ماند؛
و آن گاه پرنده ای را به رسالت مبعوث کرد. پرنده آوازی خواند که در هر نغمه اش خدا بود. عده ای به او گرویدند و ایمان آوردند؛
و خدا گفت: اگر بدانید، حتی با آواز پرنده ای می توان رستگار شد؛
خداوند رسولی از آسمان فرستاد. باران، نام او بود. همین که باران باریدن گرفت، آنان که اشک را می شناختند، رسالت او را دریافتند پس بی درنگ توبه کردند و روح شان را زیر بارش بی دریغ خدا شستند.
خدا گفت: اگر بدانید با رسول باران هم می توانید به پاکی برسید؛

خداوند پیغامبر باد را فرستاد، تا روزی بیم دهد و روزی بشارت. پس باد روزی توفان شد و روزی نسیم و آنان که پیام او را فهمیدند، روزی در خوف و روزی در رجا زیستند؛
خدا گفت: آن که خبر باد را می فهمد، قلبش در بیم و امید می لرزد و قلب مومن این چنین است؛
خدا گُلی از خاک برانگیخت تا معاد را معنا کند. و گل چنان از رستاخیز گفت که از آن پس هر مومنی که گلی را دید, رستاخیز را به یاد آورد؛
خدا گفت: اگر بفهمید، تنها با گلی قیامت خواهد شد؛
خداوند یکی از هزار نامش را به دریا گفت. دریا بی درنگ قیام گفت و سپس چنان به سجده افتاد که هیچ از هزار موج او باقی نماند. مردم تماشا کردند، عده ای پیام دریا را دانستند، پس قیام کردند و چنان به سجده افتادند، که هیچ از آن ها باقی نماند؛
خدا گفت: آن که به پیغمبر آب ها اقتدا کند، به بهشت خواهد رفت؛
و به یاد دارم که فرشته ای به من گفت: جهان آکنده از فرستاده و پیغمبر و مرسل است، اما همیشه کافری هست تا باران را انکار کند و با گل بجنگد، تا پرنده را دروغگو بخواند و باد را مجنون و دریا را ساحر.
اما هم امروز ایمان بیاور که
پیغمبر آب و رسول باران و فرستاده باد برای ایمان آوردن تو کافی است ...؛

از کتاب بالهایت را کجا جا گذاشتی؟

نویسنده: س ع ی د ׀ تاریخ: یکشنبه 1387/09/03 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


© All Rights Reserved to bonbaste-tanhaei.Blogfa.com