تبليغاتX
blogers
:.. Follow Your Dreams ..:


:.. Follow Your Dreams ..:

... آینده از آن کسانی است که به زیبایی رویاهایشان اعتقاد دارند. ...

50) من، آینه

آینه پرسید:که چرا دیر کرده است؟
نکند دل دیگری او را اسیر کرده است؟
گفتم:او فقط اسیر من است.
تنها دقايقی چند تاخیر کرده است
خندید به سادگی ام آینه و گفت:
احساس پاک تو را زنجیر کرده است
گفتم:از عشق من چنین سخن مگوی
گفت:خوابی سالهاست دیر کرده است
در آینه به خود نگاه کردم!اه.....
عشق تو عجب مرا پیر کرده است
راست گفت آینه که منتظر نباش!!
او برای همیشه دیر کرده است

نویسنده: س ع ی د ׀ تاریخ: چهارشنبه 1387/08/29 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

49) تا خدا مانده، به غم وعده اين خانه مده

نه تو مي ماني، نه اندوه، و نه هيچ يك از مردم اين آبادي
به حباب نگران لب يك رود قسم
و به كوتاهي آن لحظه ي شادي كه گذشت
غصه هم خواهد رفت، آن چناني كه فقط خاطره اي خواهد ماند
لحظه ها عريانند، به تن لحظه ي خودجامه اندوه مپوشان هرگز
تو به آيينه، نه، آيينه به تو خيره شده است
تو اگر خنده كني او به تو خواهد خنديد
و اگر بغض كني، آه از آيينه ي دنيا كه چه ها خواهد كرد
گنجه ي ديروزت پر شده از حسرت و اندوه و چه حيف
بسته هاي فردا همه اي كاش اي كاش
ظرف اين لحظه وليكن خالي ست
ساحت سينه پذيراي چه كس خواهد بود
غم كه از راه رسيد در اين سينه بر او باز مكن
تا خدا يك رگ گردن باقي است
تا خدا مانده، به غم وعده اين خانه مده.

نه از آغاز، چنين رسمي بود و نه فرجام، چنان خواهد شد
كه كسي جز تو، تو را دريابد. تو در اين راه رسيدن به خودت تنهايي
ظلمتي هست، اگر، چشم از كوچه ي ياري، بردار و فراموش كن اين
كهنه خيال نور فانوس رفيقي، كه تو را دريابد!
دست ياري كه بكوبد در را، پرده از پنجره ها برگيرد، قفل را بگشايد
كوله بارت بردار
دست تنهايي خود را تو بگير و از آيينه بپرس منزل روشن خورشيد كجاست؟
شوق دريا اگرت هست، روان بايد بود
ورنه در حسرت همراهي رودي به زمين خواهي شد
مقصد از شوق رسيدن خاليست
راه، سرشار اميد و بدان،
كين امروز منتظر فردايي است كه تو ديروز در اميد وصالش بودي
بهترين لحظه راهي شدنت اكنون است
لحظه را دريابيم . باور روز، براي گذر از شب، كافيست
و از آغاز چنان رسمي بود كه سرانجام چنين خواهد شد.

نویسنده: س ع ی د ׀ تاریخ: شنبه 1387/08/25 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

48) مهربانی

در سال 1974 مجله گاید پست، گزارش مردی را نوشت که برای کوهپیمایی به کوهستان رفته بود. نگهان برف و کولاک او را غافلگیر کرد و در نتیجه راهش را گم کرد. از آنجا که برای چنین شرایطی پوشاک مناسبی همراه نداشت، می دانست که هر چه سریعتر باید پناهگاهی بیابد. در غیر اینصورت یخ می زد و می مرد. علی رغم تلاشهایش دستها و پاهایش بر اثر سرما کرخت شدند. می دانست وقت زیادی ندارد.

 در همین موقع پایش به کسی خورد که یخ زده بود و در شرف مرگ بود. او می بایست تصمیم خود را می گرفت. دستکشهای خیس خود را در آورد، کنار مرد یخ زده زانو زدو دستها و پاهای او را ماساژداد. مرد یخ زده جان گرفت و تکان خورد و آنها به اتفاق هم به جستجوی کمک به دیگری، در واقع به خودشان کمک می­کردند. کرختی با ماساژ دادن دیگری از بین می رفت.

ما انسانها در واقع با کمک کردن به دیگران به خودمون کمک می کنیم. خیلی وقتها همدلی با دیگران حتی می تونه از بار دلهای خودمون کم کنه.

به محض اینکه کاری در جهت منافع کسی انجام می دهید نه تنها او به شما فکر می کند، بلکه خداوند نیز به شما فکر می کند.

دستهایی که در راه خدمتند، مقدستر از لبهایی هستند که دعا می خوانند.

هنری جیمز می گوید: سه چیز در زندگی بشری اهمیت دارد. نخست مهربانی، دوم مهربانی، سوم مهربانی.

نویسنده: س ع ی د ׀ تاریخ: چهارشنبه 1387/08/22 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

47) کور

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده می شد: من کور هستم لطفا کمک کنید.
روزنامه نگارخلاقی از کنار او می گذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود
.
او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی

او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آنروز روز نامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است.
مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید، که بر روی آن چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد
:
چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد
.
مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می شد:

امروز بهار است، ولی من نمی توانم آنرا ببینم!!!

وقتی کارتان را نمی توانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید
بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است
.
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل، فکر، هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است

نویسنده: س ع ی د ׀ تاریخ: شنبه 1387/08/18 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

46) قلب ، ماهی

اینکه مدام به سینه ات می کوبد، قلب نیست؛ ماهی کوچکی است که دارد نهنگ می شود. ماهی کوچکی که طعم تنگ بلورین، آزارش می دهد و بوی دریا هوایی اش کرده است.قلب ها همه نهنگانند در اشتیاق اقیانوس . اما کیست که باور کند در سینه اش نهنگی می تپد! ...آدم ها ، ماهی را در تنگ دوست دارند و قلب ها را در سینه ...
ماهی اما وقتی در دریا شناور شد، ماهی ست و قلب وقتی در خدا غوطه خورد، قلب است.
هیچ کس نمی تواند نهنگی را در تنگی نگه دارد؛ تو چطور می خواهی قلبت را در سینه نگه داری؟
و چه دردناک است وقتی نهنگی مچاله می شود و وقتی دریا مختصر می شود و وقتی قلب خلاصه می شود و آدم، قانع.
این ماهی کوچک اما بزرگ خواهد شد و این تنگ بلورین، تنگ و سخت خواهد شد و این آب ته خواهد کشید.
تو اما کاش قدری دریا می نوشیدی و کاش نقبی می زدی از تنگ سینه به اقیانوس. کاش راه آبی به نامنتها می کشیدی و کاش این قطره را به بی نهایت گره می زدی. کاش ...
بگذریم ...
دریا و اقیانوس به کنار. نامنتها و بی نهایت پیشکش.
کاش لااقل آب این تنگ را گاهی عوض می کردی . این آب مانده است و بو گرفته است. و تو می دانی آب هم که بماند می گندد، آب هم که بماند لجن می بندد.
و حیف از این ماهی که در گل و لای، بلولد و حیف از این قلب که در غلط بغلتد! 

نویسنده: س ع ی د ׀ تاریخ: پنجشنبه 1387/08/16 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

45) نجار زندگیمان باشیم

نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده می کرد . یک روز او با صاحبکار خود موضوع را درمیان گذاشت
پس از روزهای طولانی وکار کردن و زحمت کشیدن، حالا او به استراحت نیاز داشت و برای پیدا کردن زمان این استراحت میخواست تا او را از کار بازنشسته کنند
صاحب کار او بسیار ناراحت شد وسعی کرد او را منصرف کند، اما نجار بر حرفش و تصمیمی که گرفته بود پافشاری کرد ، سرانجام صاحب کار درحالی که با تأسف با این درخواست موافقت میکرد، از او خواست تا به عنوان آخرین کار، ساخت خانه ای را به عهده بگیرد
نجار در حالت رودربایستی، پذیرفت درحالیکه دلش چندان به این کار راضی نبود
پذیرفتن ساخت این خانه برخلاف میل باطنی او صورت گرفته بود
برای همین مواد اولیه نامرغوبی تهیه کرد و به سرعت و بی دقتی، به ساختن خانه مشغول شد و به زودی کار را تمام کرد
او صاحبکار را از اتمام کار باخبر کرد . صاحب کار برای دریافت کلید آخرین کار به آنجاآمد.
زمان تحویل کلید، صاحب کار آن را به نجاربازگرداند و گفت: این خانه هدیه ایست از طرف من به تو به خاطرسالهای همکاری نجار، یکه خورد و بسیار شرمنده شد .
در واقع اگر او میدانست که خودش قراراست در این خانه ساکن شود، لوازم و مصالح بهتری تهیه می کرد و تمام مهارتی که داشت برای ساخت آن بکار می برد. یعنی کار را به صورت دیگری پیش میبرد
این داستان ماست
ما زندگیمان را میسازیم. هر روز میگذرد ، گاهی کمترین توجهی به آنچه که میسازیم نداریم،پس در اثر یک شوک و اتفاقی غیرمترقبه میفهمیم که مجبوریم در همین ساخته ها زندگی کنیم
اگر چنین تصوری داشته باشیم، تمام سعی خود رابرای ایمن کردن شرایط زندگی خود میکنیم. فرصت ها از دست می روند و گاهی بازسازی آنچه ساخته ایم، ممکن نیست
شما نجار زندگی خود هستید و روزها چکشی هستندکه بر یک میخ از زندگی شما کوبیده میشود
یک تخته در آن جای میگیرد و یک دیوار برپامیشود
مراقب سلامتی خانه ای که برای زندگی خود میسازید باشید.
      (پائولو کوئلیو)

مردي در نمايشگاهي گلدان مي فروخت . زني نزديك شد و اجناس او را بررسي كرد . بعضي ها بدون تزيين بودند، اما بعضي ها هم طرحهاي ظريفي داشتند
زن قيمت گلدانها را پرسيد و شگفت زده دريافت كه قيمت همه آنها يكي است
او پرسيد:چرا گلدانهاي نقش دار و گلدانهاي ساده يك قيمت هستند ؟چرا براي گلداني كه  وقت و زحمت بيشتري برده است ، همان پول گلدان ساده را مي گيري؟
فروشنده گفت: من هنرمندم . قيمت گلداني را كه ساخته ام مي گيرم. زيبايي رايگان است.  (کوئلیو)

نویسنده: س ع ی د ׀ تاریخ: سه شنبه 1387/08/14 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

44) بارون

رنگین کمان پاداش کسی است که تا آخرین قطره زیر باران می ماند.

این چند روز بعد از مدتها بارون درست و حسابی اومد.
من که یه جورایی دلم واسه بارون تنگ شده بود.
اونوقت یه عده با چتر میومدن زیر این بارون!!!
به نظر من  از مزخرف ترین کارا اینه که باچتر زیر بارون بری.
لذت بارون اینه که به صورتت بخوره وبهت تازگی بده.
من که عاشق بارونم. ولی وقتی بارون میاد احساس دلتنگی بهم دست میده!!!

واژه ها را باید شست
واژه باید خود باد واژه باید خود باران باشد
چترها را باید بست
زیر باران باید رفت
فکر را خاطره را زیر باران باید برد
با همه مردم شهر زیر باران باید رفت
دوست را زیر باران باید برد
عشق را زیر باران باید جست
زیر باران باید با زن خوابید
زیر باران باید بازی کرد
زیر باران باید چیز نوشت، حرف زد، نیلوفر کاشت
زندگی تر شدن پی در پی
زندگی آب تنی کردن در حوضچه ی اکنون است

یا به قول رضا صادقی (من این آهنگشو خیلی دوست دارم)
زندگی رو دوست دارم با تمام بدبیاریش
عاشقی رو دوست دارم با تمام بیقراریش
من میخوام اشکو بفهمم وقتی از چشام میریزه
تنهایی گرچه کشنده است واسه من خیلی عزیزه
تو کتاب نوشته عاشق خیلی تنها خیلی خسته است
جای بارون بهاری روی چترای شکسته است(البته بارون الان پاییزی بود)
اما من میگم یه عاشق همه ی دنیا رو داره

همه چترا رو باید بست وقتی آسمون میباره

نویسنده: س ع ی د ׀ تاریخ: شنبه 1387/08/11 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

43) سکوت

سكوت ، نگاه ، تو ، من
هستم ، تو هم هستي در كنارم
اما، سكوت بر لبانت جاريست
جاري چون رود ...
كلمات در ذهنت ، اما با زبانت دشمن
بگو ، دوباره صدايم كن
دوباره در ذهنت مرا به ياد بياور
اسمم ، يادم و نوشته هايم تقديم به سادگي مهربان نگاهت
نگاه كن ، ببين چه ساده شكستم
چه ساده و تنها
در بيچاره ترين روزنه هاي اميد ،
به فراموشي سپرده شدم
ببين منم نشسته به زانوي غم
سکوت ميفروشم و لبخند ميخرم
اسمم سكوت ، رازم سكوت ، جانم سكوت
همه چیزم قربانی نگاهت باد
نگاه كن كه مدتي است نديده اي نگاهم را
تو ، هستي ، من هم
تو هستي ، تا صدا فرياد ميزند هستم
تا به من ميخندي ، تا مرا ميبيني
تا صدايت هست ، هستي ، باش
اكنون من ، تنها ،در زمزمه سرد زمستان
به ياد تو سكوت ميفروشم
اكنون من در زاويه تاريك زندگي
با ياد تو ستاره هاي سفيد قالي را بهم گره ميزنم
و ميخندم به تو ، به خودم به تمام آرزوهايم
تنها اين معما مرا مي آزارد : اگر سكوت تمام شد چه بايد كرد ؟

پ.ن) تواناترین مترجم کسی است که بتواند سکوت دیگران را ترجمه کند شاید سکوتی تلخ گویای دوست داشتنی شیرین باشد (دکتر شریعتی)

نویسنده: س ع ی د ׀ تاریخ: جمعه 1387/08/10 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

42) یک با یک برابر نیست !

معلم پای تخته داد می زد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زیر پوششی از گردپنهان بود
ولی ‌آخر کلاسی ها
لواشک بین خود تقسیم می کردند
وان یكی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق می زد
برای آنکه بی خود های و هو می کرد و با آن شور بی پایان
تساوی های جبری رانشان می داد
خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک غمگین بود
تساوی را چنین بنوشت
یک با یک برابر هست
از میان جمع شاگردان یکی برخاست
همیشه یک نفر بابد به پا خیزد
به آرامی سخن سر داد
تساوی اشتباهی فاحش و محض است
معلممات بر جا ماند
و او پرسید
اگر یک فرد انسان واحد یک بود آیا باز
یک با یک برابر بود

سکوت مدهوشی بود و سئوالی سخت
معلم خشمگین فریاد زد
آری برابر بود
و او با پوزخندی گفت:
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود
وانکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود

اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که صورت نقره گون
چون قرص مه می داشت بالا بود
وان سیه چرده که می نالید پایین بود
اگریک فرد انسان واحد یک بود
این تساوی زیر و رو می شد
حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود
نان و مال مفت خواران
از کجا آماده می گردید
یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد ؟
یک اگر با یک برابر بود
پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟
یا که زیر ضربت شلاق له می گشت ؟
یک اگر با یک برابر بود
پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد ؟

معلم ناله آسا گفت
بچه ها در جزوه های خویش بنویسید
یک با یک برابر نیست

نویسنده: س ع ی د ׀ تاریخ: چهارشنبه 1387/08/08 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

41) قله ی خوشبختی

تو چنگ ابرای بهار افتادم و درنمیام
چشمامو سرزنش نکن از پسشون برنمیام
پیر شدم تو این قفس، یه کم بهم نفس بده
رحم و مروتت کجاست، جوونیامو پس بده
فکر نمیکردم بذاری
زار و زمین گیر بشم
فکر نمی کردم که یه روز
این جوری تحقیر بشم
اون همه که دلم برات به آب و آتیش زده بود
حتی اگه سنگ بودی ، دلت به رحم اومده بود

دلش نخواست و نمی خواد یه روز به حرفام برسه
شاید می خواد رقیب من به آرزوهام برسه
پسند من تو هستی که این همه بخت من سیاست
دلبر خودپسند من قله ی خوشبختی کجاست؟
ازت می خواستم بمونی ، بهت می گفتم که نری
این روزا نیستی اما باز ، به پات می افتم که نری
تو فکرتم اما دلم
هی میگه فکرشم نکن
یه کم به فکر تو نبود
پس دیگه فکرشم نکن

از آلبوم جدید محسن چاووشی با شعری از حسین صفا

نویسنده: س ع ی د ׀ تاریخ: شنبه 1387/08/04 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

40) کلبه ای برای همه

روزی شیوانا در مدرسه درس اراده و نیت را می گفت. ناگهان یکی از شاگردان مدرسه که بسیار ذوق زده شده بود از جا برخاست و گفت: من می خواهم ده روز دیگر در کنار باغ مدرسه یک کلبه برای خودم بسازم. من تمام تلاش خودم را به خرج خواهم داد و اگر حرف شما درباره نیروی اراده درست باشد باید تا ده روز دیگر کلبه من آماده شود!
همان شب شاگرد ذوق زده کارش را شروع کرد. با زحمت فراوان زمین را تمیز و صاف کرد و روز بعد به تنهایی شروع به کندن پایه های کلبه نمود. هیچ یک از شاگردان و اعضای مدرسه به او کمک نمی کردند و او مجبور بود به تنهایی کار کند. روزها سپری می شد و کار او به کندی پیش می رفت. روزهای اول چند نفر از شاگردان به تماشای او می نشستند. اما کم کم همه چیز به حال عادی بازگشت و تقریباً هر کس سر کار خود رفت و آن شاگرد مجبور شد به تنهایی همه کارها را انجام دهد.
یک هفته که گذشت از شدت خستگی مریض شد و به بستر افتاد و روز دهم وقتی در سر کلاس ظاهر شد با افسردگی خطاب به شیوانا گفت: نمی دانم چرا با وجودی که تمام عزمم را جزم کردم ولی جواب نگرفتم!! اشکال کارم کجا بود!؟
شیوانا تبسمی کرد و خطاب به پسر آشپز مدرسه کرد و گفت: تو آرزویی بکن!
پسر آشپز چشمانش را بست و گفت: اراده می کنم تا ده روز دیگر در گوشه باغ یک اتاق خلوت برای همه بسازم تا هر کس دلش گرفت و جای خلوت و امنی برای مراقبه و مطالعه نیاز داشت به آن جا برود! این اتاق می تواند برای مسافران و رهگذران آینده هم یک محل سکونت موقتی باشد!
همان روز پسر آشپز به سراغ کار نیمه تمام شاگرد قبلی رفت.. اما این بار او تنها نبود و تمام اهالی مدرسه برای کمک به او بسیج شده بودند. حتی خود شیوانا هم به او کمک می کرد. کمتر از یک هفته بعد کلبه به زیباترین شکل خود آماده شد.
روز بعد شیوانا همه را دور خود جمع کرد و با اشاره به کلبه گفت: شاگرد اول موفق نشد خواسته اش را در زمان مقرر محقق سازد. چرا که نیت اولش ساختن کلبه ای برای خودش و به نفع خودش بود! اما نفر دوم به طور واضح و روشن اظهار داشت که این کلبه را به نفع بقیه می سازد و دیگران نیز از این کلبه نفع خواهند برد.
هرگز فراموش نکنیم که در هنگام آرزو کردن سهم و منفعت دیگران را هم در نظر بگیریم. چون اگر دیگران نباشند خیلی از آرزوها جامه عمل نخواهد پوشید!

نویسنده: س ع ی د ׀ تاریخ: چهارشنبه 1387/08/01 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


© All Rights Reserved to bonbaste-tanhaei.Blogfa.com