تبليغاتX
blogers
:.. Follow Your Dreams ..:


:.. Follow Your Dreams ..:

... آینده از آن کسانی است که به زیبایی رویاهایشان اعتقاد دارند. ...

39) کار کوچک، نتایج بزرگ

مردی در کنار ساحل دورافتاده ای قدم میزد. مردی را در فاصله دور میبیند که مدام خم میشود و چیزی را از روی زمین بر میدارد و توی اقیانوس پرت میکند. نزدیکتر میشود، میبیند مردی بومی صدفهایی را که به ساحل میافتد در آب میاندازد.

- صبح بخیر رفیق، خیلی دلم میخواهد بدانم چه میکنی؟
- این صدفها را در داخل اقیانوس میاندازم. الآن موقع مد دریاست و این صدفها را به ساحل دریا آورده و اگر آنها را توی آب نیندازم از کمبود اکسیژن خواهند مرد.
- دوست من! حرف تو را میفهمم ولی در این ساحل هزاران صدف این شکلی وجود دارد. تو که نمیتوانی آنها را به آب برگردانی خیلی زیاد هستند و تازه همین یک ساحل نیست. نمیبینی کار تو هیچ فرقی در اوضاع ایجاد نمیکند؟
مرد بومی لبخندی زد و خم شد و دوباره صدفی برداشت و به داخل دریا انداخت و گفت:
((برای این یکی اوضاع فرق کرد.))

ما نمیتوانیم کارهای بزرگی را روی این کره خاکی انجام دهیم، اما میتوانیم کارهای کوچک را با عشقهای بزرگ انجام دهیم و کارهای کوچکی که با عشق بزرگ صورت میگیرد دیگر یک کار کوچک نیست، کاری بزرگ است و کارهای بزرگ نتایجی بزرگ در پی دارند.

اگر کار کوچکی با دقت و به طور مداوم و از روی محبت انجام شود دیگر کار کوچکی نیست.

دیروز آلبوم جدید محسن چاووشی به اسم یک شاخه نیلوفر رو خریدم
آلبوم قشنگی بود ولی هرچی فکر میکنم میبینم آلبوم متاسفم خیلی قشنگتر بود
شایدم قکر میکنم چون به جز دوتا از آهنگاش از همشون خوشم اومد.
من توی خواننده های ایرانی به جز محسن چاووشی ، احسان خواجه امیری و رضا صادقی رو میپسندم.
باقی رو زیاد قبول ندارم.

نویسنده: س ع ی د ׀ تاریخ: یکشنبه 1387/07/28 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

38) نفرتم را بر یخ می نویسم

اگر خداوند برای لحظه ای فراموش می کرد که من عروسکی کهنه ام و قطعه کوچکی زندگی به من ارزانی می‌داشت،
شاید همه آنچه را که به ذهنم می رسید را بیان نمی‌‌داشتم، بلکه به همه چیزهائی که بیان می‌کردم فکر می کردم.
اعتبار همه چیز در نظر من، نه در ارزش آنها که در معنای نهفته آنهاست.
کمتر می‌خوابیدم و دیوانه‌وار رویا می دیدم، چرا که می‌دانستم هر دقیقه‌ای که چشمهایمان را برهم می‌گذاریم٬ شصت ثانیه نور را از کف می‌دهیم، شصت ثانیه روشنایی.
هنگامی که دیگران می‌ایستند٬ من قدم برمی‌داشتم و هنگامی که دیگران می‌خوابیدند بیدار می ماندم. هنگامی که دیگران لب به سخن می‌گشودند٬ گوش فرا می‌دادم و بعد هم از خوردن یک بستنی شکلاتی چه حظّی که نمی بردم .
اگر خداوند ذره‌ای زندگی به من عطا می‌کرد٬ جامه‌ای ساده به تن می کردم.
نخست به خورشید خیره می شدم و کالبدم و سپس روحم را عریان می‌ساختم.
خداوندا٬اگر دل در سینه ام همچنان می تپید تمامی تنفرم را بر تکه یخی می‌نگاشتم و سپس طلوع خورشیدت را انتظار می کشیدم.
اگر خداوند فقط و فقط تکه‌ای زندگی در دستان من میگذارد٬ در سایه‌سار عشق می‌آرمیدم. به انسانها نشان می دادم که در اشتباهند که گمان کنند وقتی پیر شدند دیگر نمی توانند دلدادگی کنند و عاشق باشند.
آه خدایا! آنها نمی دانند زمانی پیر خواهند شد که دیگر نتوانند عاشق شوند.
به هر کودکی دو بال هدیه می دادم٬ رهایشان می کردم تا خود بال گشودن و پرواز را بیاموزند.
به پیران می‌آموزاندم که مرگ نه با سالخوردگی که با نسیان از راه می‌رسد.
آه انسانها، از شما چه بسیار چیزها که آموخته‌ام.
من یاد گرفته‌ام که همه می‌خواهند درقله کوه زندگی کنند٬ بی آنکه به خوشبختی آرمیده در کف دست خود نگاهی انداخته باشند.
چه نیک آموخته‌ام که وقتی نوزاد برای نخستین بار مشت کوچکش را به دورانگشت زمخت پدر میفشارد او را برای همیشه به دام خود انداخته است.
دریافته ام که یک انسان تنها زمانی حق دارد به انسانی دیگر از بالا به پائین چشم بدوزد که ناگزیر است او را یاری رساند تا روی پای خود بایستد.
من از شما بسی چیزها آموخته ام و اما چه حاصل٬ که وقتی اینها را در چمدانم می‌گذارم که در بستر مرگ خواهم بود.                                   وداع  گابریل گارسیا مارکز بعد از اعلان رسمی سرطان وی

نویسنده: س ع ی د ׀ تاریخ: جمعه 1387/07/26 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

37) دفتر برنامه روزانه ما

مرا کسی نساخت ، خدا ساخت . نه آنچنان که کسی می خواست ، که من کس نداشتم . کسم خدا بود ، کس بی کسان.                         (دکتر شریعتی)

روزی پدری در اتاق خود به شدت سرگرم کار بود و مشغول بررسی نامه ها و تنظیم قرار ملاقات و ... بود.
به طوری که وقتی دخترش به او نزدیک شد متوجه نشد. دختر پس از کمی سکوت گفت:

- بابا چیکار می کنید؟
- دخترم دارم قرار ملاقات هام رو توی دفترم می نویسم.
باز مجدداً دختر پس از چند لحظه سکوت گفت:
- بابا آیا اسم من هم در اون دفتر هست؟

درسته ما آدمها انقدر خودمون رو سرگرم زندگی می کنیم که خیلی ها رو فراموش می کنیم. این دنیای بزرگ اونقدر مشغله برای ما می تراشه که واقعاً بزرگترین و نزدیکترین رو فراموش می کنیم.

خدا ما رو نیافریده تا ما خودمون رو اونقدر سرگرم زندگی کنیم که حتی فرصت نکنیم باهاش دو کلمه حرف بزنیم. خدا می خواد تا حداقل چند دقیقه از روز با ما صحبت بکنه. مطمئناً اگر همه ما صدای خدا رو می شنیدیم الآن بهمون می گفت : آیا اسم من توی اون دفتر هست؟

با آرزوی اینکه اولین اسم توی دفتر برنامه روزانه ما خدا باشه.

نویسنده: س ع ی د ׀ تاریخ: چهارشنبه 1387/07/24 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

36) تنهاتر

تا تهِ قصه چه پیدا و چه پنهون با توام
زیر آوار ِ مصیبت یا که بارون با توام
دل به دریا زدم و کاری به دنیا ندارم
تو سکوتِ سنگی ِ دنیا غزلخون با توام

هرچی تنهاتر بشی دنیا تورو کمتر می خواد
خودت اونوقت می بینی چقدر فراوون با توام
سخت گرفته همه دنیا، که تورو رها کنم
تو هجوم سختی ها ببین چه آسون با توام

تو زمستون ِ سیاه و سینه سوز ِ روزگار
سختِ باور، مثل جنگل تو بهارون با توام
غرق ِ موج عشقتم هرجا بری باهات میام
تو سکوتِ برکه و خروش ِ کارون با توام

هرچی تنهاتر بشی دنیا تورو کمتر می خواد
خودت اونوقت می بینی چقدر فراوون با توام
سخت گرفته همه دنیا، که تورو رها کنم
تو هجوم سختی ها ببین چه آسون با توام

این شعر آهنگ جدید جمشید به اسم تنهاتره. آهنگسازیش با شادمهرعقیلی بوده
من عاشق این آهنگم (خیلی قشنگه)
واسه دانلود از لینک زیر استفاده کنید
آهنگ تنهاتر(کیفیت ۱۲۸)

نویسنده: س ع ی د ׀ تاریخ: یکشنبه 1387/07/21 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

35) بن بست تنهایی

مطلب امروز رو از توی کامنت های پست قبلی برداشتم که دوستی به اسم مازیار واسم گذاشته بود (دلیلش رو با خوندن متن میفهمید)

در کوچه های تنهایی ابدیت غمگین از کنار هم گذشتیم......
و زندگی را تماشا نکردیم ......
و همه چیز هیچ شد....
پروردگارا در قلمروی هیچی به من هیچی عطا نفرما.......
می بینمت در شکافهای زمان از دست رفته......
در کوچه های بن بست تنهایی.....

اینم یه مطلب از وبلاگ مازیار عزیز که خیلی خوشم اومده (از ایشون اجازه گرفتم)

آغوش عشق همیشه باز است...
اگر تو نیز آغوش گشوده به روی عشق داشته باشی...
عشق آزاد است..که آزادانه بیاید وبرود..
چرا که عشق به هر حال چنین خواهد کرد...
اگر بازوانت را به دور عشق ببندی..میبینی که تو مانده ای
و تو که خودت را در آغوش داری....

نویسنده: س ع ی د ׀ تاریخ: جمعه 1387/07/19 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

34) مسافر

جهان، بسان قطاری ست، جاودان در راه
 که روی خطّ زمان، چون شهاب می گذرد.
  گذارش از دل تاریک دره های ازل،
   به سوی دشت مه آلود و ناپديد ابد،
    چه می برد؟ که چنین با شتاب می گذرد!
     مسافران قطار
      نه از ازل به ابد، آه، فرصتی کوتاه
       همین مسافت بین دو ایستگاه، از راه
        درین قطار به سر می برند، خواه نخواه. 
         دو ایستگاه که می دانی اش: تولد – مرگ
          وجود مختصری در میانه دو عدم
           به نام عمر، که آن هم چو خواب می گذرد!
            کنار پنجره ای چون مسافران دگر
             به آنچه مهلت دیدار هست، می نگرم.
              به این طبیعت خاموش، کائنات، حیات
               که هیچ پرده ای از راز آن گشوده نشد-
                به سرنوشت بشر
                 به این حکایت غمگین که «زندگی» نامند
                  به این هیاهوی دیوانه وار بر سر هیچ!
                   به بی پناهی انسان درین ستم بازار
                    به خانواده، به مادر، پدر، وطن، فرزند 
                     به همرهان عزیزی که زودتر از ما
                      در آن کرانه بی انتها، پیاده شدند
                       به عشق، نور امیدی درین سیاهی کور!
                        به دل، که با همه ناکامی و ملال و شکست
                         هزار آرزوی ناشکفته در او هست!
                          به این سفر که کجا می روم؟ چه خواهم شد؟
                           به آسمان، به پرنده، درخت، دریا، کوه
                            به گرم پوئی باد،
                             به سرد مهری ماه؛
                              که بی خیال تر از آفتاب می گذرد.
                               کنار پنجره ام با خیال خود، ناگاه
                                صدای سوت قطار
                                 ز مهلتی که نمانده ست می دهد هشدار،
                                  که قدر نیم نفس منتظر نخواهد شد 
                                   پیاده باید شد!
                                    در آن کرانه بی انتها، در آن تاریک 
                                     تنم به سان غریقی ست درکشاکش موج
                                      نه هیچ راه گریزی به بی کران فضا 
                                       نه هیچ ساحل امنی در این افق پیدا
                                        نه هیچ نقطه پایاب و آب می گذرد

                                                                                                                                         "فریدون مشیری"
نویسنده: س ع ی د ׀ تاریخ: چهارشنبه 1387/07/17 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

33) ببخشید شما ثروتمندید؟

هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر كوچولو حسابى مچاله شده بودند. هر دولباس هاى كهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزیدند. پسرك پرسید:«ببخشید خانم! شما كاغذ باطله دارین»
كاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آنها كمك كنم. مى خواستم یك جورى از سر خودم بازشان كنم كه چشمم به پاهاى كوچك آنهاافتاد كه توى دمپایى هاى كهنه كوچكشان قرمز شده بود
گفتم: «بیایین تو یه فنجون شیركاكائوى گرم براتون درست كنم
آنها را داخل آشپزخانه بردم و كنار بخارى نشاندم تا پاهایشان را گرم كنند. بعدیك فنجان شیركاكائو و كمى نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول كار خودم شدم. زیرچشمى دیدم كه دختر كوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خیره به آن نگاه كرد. بعدپرسید: «ببخشین خانم! شما پولدارین»؟
نگاهى به روكش نخ نماى مبل هایمان انداختم و گفتم: «من اوه… نه»
دختر كوچولو فنجان را با احتیاط روى نعلبكى آن گذاشت و گفت: «آخه رنگ فنجون ونعلبكى اش به هم مى خوره»
آنها درحالى كه بسته هاى كاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند. فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولین بار در عمرم به رنگ آنها دقت كردم. بعد سیب زمینى ها را داخل آبگوشت ریختم و هم زدم. سیب زمینى،آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، یك شغل خوب و دائمى، همه اینها به هم مى آمدند.صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجایشان گذاشتم و اتاق نشیمن كوچك خانه مان را مرتب كردم
لكه هاى كوچك دمپایى را از كنار بخارى، پاك نكردم. مى خواهم همیشه آنها را همانجا نگه دارم كه هیچ وقت یادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم.

نویسنده: س ع ی د ׀ تاریخ: یکشنبه 1387/07/14 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

32) زیباترین ها

The best and most beautiful things in the world cannot be seen or even touched
They must be felt with the heart


گرامی ترین و زیباترین ها در جهان،

نه دیده می شوند و نه حتی لمس می شوند،

آنها را تنها باید در دل حس کرد.

نویسنده: س ع ی د ׀ تاریخ: شنبه 1387/07/13 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

31) آی دنیا بیزارم ازت

از بهشت که بیرون آمد، دارایی اش یک سیب بود. سیبی که به وسوسه آن را چیده بود. و مکافات این وسوسه هبوط بود.
فرشته ها گفتند: تو بی بهشت می میری. زمین جای تو نیست. زمین همه ظلم است و فساد.
انسان گفت: اما من به خود ظلم کرده ام. زمین تاوان ظلم من است. اگر خدا چنین می خواهد، پس زمین از بهشت بهتر است.
خدا فرمود: برو و بدان جاده ای که تو را دوباره به بهشت می رساند از زمین می گذرد، زمینی آکنده از شر و خیر، آکنده از حق و از باطل، از خطا و صواب، و اگر خیر و حق و صواب پیروز شد تو باز خواهی گشت وگرنه... و فرشته ها همه گریستند. اما انسان نرفت. انسان نمی توانست برود. انسان بر درگاه بهشت وامانده بود. می ترسید و مردد بود.
و آن وقت خدا چیزی به انسان داد. چیزی که هستی را مبهوت کرد و کائنات را به غبطه واداشت. انسان دست هایش را گشود و خدا به او اختیار داد.
خدا فرمود: حال انتخاب کن. زیرا که تو برای انتخاب کردن آفریده شدی. برو و بهترین را برگزین که بهشت، پاداشِ به گزیدن توست. عقل و دل هزاران پیامبر نیز با تو خواهند آمد، تا تو بهترین را برگزینی.
و آنگاه انسان زمین را انتخاب کرد. رنج و نبرد و صبوری را. و این آغاز زندگی انسان بود
.

نویسنده: س ع ی د ׀ تاریخ: پنجشنبه 1387/07/11 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

30) دستان خدا

يک توپ بسکتبال تو دست من تقريباً 19 دلار مي ارزه. يک توپ بسکتبال تو دست مايکل جوردن تقريباً 33 ميليون دلار مي ارزه. بستگي داره تو دست کي باشه. يک تيرکمون تو دست من يک اسباب بازي بچگانه است. يک تيرکمون تو دست آرش يک اسلحه قدرتمنده.. پس دلواپسي ها، نگراني ها، ترس ها، اميدها، روياها، خانو اده ها و نزديکانت رو به دستان خدا بسپار چون...

بستگي داره تو دست کي باشه


عید فطر را به همه ی دوستان گلم تبریک میگم.
امیدوارم از ماه رمضان بهترین استفاده ها رو کرده باشید.
و به قول احسان علیخانی از این روز تولد دوباره ای داشته باشید.

نویسنده: س ع ی د ׀ تاریخ: سه شنبه 1387/07/09 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

29) تنها

رنج تلخ است ولي وقتي آن را به "تنهايي" مي کشيم
تا دوست را به ياري نخوانيم،

براي او کاري مي کنيم و اين خود دل را شکيبا مي کند
طعم توفيق را مي چشاند
و چه تلخ است لذت را "تنها" بردن
و چه زشت است زيبايي ها را "تنها" ديدن
و چه بدبختي آزاردهنده اي ست "تنها" خوشبخت بودن
در بهشت "تنها" بودن سخت تر از کوير است
در بهار هر نسيمي که خود را بر چهره ات مي زند
ياد "تنهايي" را در سرت زنده ميكند

"
تنها" خوشبخت بودن خوشبختي اي رنج آور و نيمه تمام است
"
تنها" بودن ، بودني به نيمه است
و من براي نخستين بار در هستي ام رنج "تنهايي" را احساس کردم

دکتر شریعتی


دیروز یه طالع بینی دیدم که براساس سمبل و عنصر و سیاره وروزشانس و.... بود
به نظرم ارزش اینکه به عنوان یه مطلب اصلی روش حساب کرد رو نداره
واسه همین توی ادامه مطلب میزارم که هرکی دوست داشت بخوندش
ادامه مطلب
نویسنده: س ع ی د ׀ تاریخ: یکشنبه 1387/07/07 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

28) رنگ عشق

زمين عاشق شد و آتشفشان كرد و هزار هزار سنگ آتشين به هوا رفت. خدا يكي از آن هزار هزار سنگ آتشين را به من داد تا در سينه‌ام بگذارم و قلبم باشد.
حالا هروقت كه روحم يخ مي كند، سنگ آتشينم سرد مي شود و تنها سنگش باقي مي ماند و هروقت كه عاشقم، سنگ آتشينم گُر مي گيرد و تنها آتش‌اش مي‌ماند.
مرا ببخش كه روزي سنگم و روزي آتش.
مرا ببخش كه در سينه‌ام سنگي آتشين است.

عاشق شد و عشق قطره قطره پشت دلش جمع شد؛ و يك روز رسيد كه قلبش تَرَك برداشت و عشق از شكافِ دلش بيرون ريخت.
سيلي از عشق راه افتاد و جهان را عشق بُرد.
فرداي آن روز خدا دوباره جهاني تازه خلق كرد.

مردم اما نمي دانند جهان چرا اين همه تازه است. زيرا نمي‌دانند كه هر روز كسي عاشق مي‌شود و هر روز سيلي از عشق راه مي‌افتد و هر روز جهان را عشق مي‌بَرَد و خدا هر روز جهاني تازه خلق مي كند!

در و ديوار دنيا رنگي است. رنگ عشق. خدا جهان را رنگ كرده است. رنگ عشق؛ و اين رنگ هميشه تازه است و هرگز خشك نخواهد شد. از هر طرف كه بگذري، لباست به گوشه‌اي خواهد گرفت و رنگي خواهي شد. اما كاش چندان هم محتاط نباشي؛ شاد باش و بي پروا بگذر، كه خدا كسي را دوستتر دارد كه لباس‌اش رنگي‌تر است!

نویسنده: س ع ی د ׀ تاریخ: جمعه 1387/07/05 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

27) نمی دانم

نمي دانم دلم گم شده يا اوني كه دل به او سپردم.
نمي دانم عشقم گم شده يا معشوقم.
نمي دانم اعتماد بي جا كردم يا بي جا به من اعتماد كردند.
نمي دانم لياقت او را نداشتم يا او لايق من نبود.
نمي دانم من در حق عشقمان خيانت كردم يا او.او قدر ندانست يا من.
نمي دانم خدا اين را قسمت ما كرد يا ما خود قسمت را رقم زديم.
نمي دانم چرا وقتيكه دل بستن سهل است، دل كندن آسان نيست.
نمي دانم خدا به ما دل داد تا از دنيا ببريم يا دنيارو داد تا دل بكنيم.
هنوز نمي دانم با بودن او زندگي سخت است يا بي او.
تحمل جاي خاليش توي تك تك لحظه ها سخت تر است يا ...
نمي دانم شكستن غرورم سخت تر است يا شنيدن صداي شكستن قلبم.
نمي دانم تو به من عشق را آموختي يا مي خواهي نفرت را يادم بدهي.
نمي دانم كه بگويم: چرا آمدي؟ يا بپرسم كه؟ چرا رفتي؟
من نمي دانم تو به من بگو...

نویسنده: س ع ی د ׀ تاریخ: چهارشنبه 1387/07/03 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

26) چرا پرواز نمی کنی؟

من تمام سعی ام را می کنم تا روی کارهای روزانه ام متمرکز شوم.
اما کودک بازیگوش ذهنم، به سوی تو لی لی می کند.
دیروز این اس ام اس ، روی صفحه تلفن همراهم جا خوش کرد:
پرنده لب تنگ ماهی نشسته بود و به ماهی نگاه می کردو می گفت :
سقف قفست شکسته ! چرا پرواز نمی کنی ؟
این اس ام اس پنج جمله ای ، آرامش زندگی ام را بهم زده است.
با خود فکر می کنم که چقدر پرنده در اطرافم وجود دارد!
و من چه قدر ماهی هستم.
اطرافیانم مدام می گویند از قفس سرشکسته وابستگی تو بیایم بیرون.
اما من می دانم بیرون آمدن همان و مردنم همان
آخر یکی نیست به این پرنده های دلسوز بگوید کجای دنیا ماهی می تواند بدون آب زندگی کند؟!
من هر روز به قفس شکسته بالای سرم نگاه می کنم.
چندبار سعی کرده ام سرم را از آب بیرون نگه دارم و بپرم اما....
احساس خفگی تمام بدنم را قرق می کند.
من چند بار سعی کرده ام اما..... نمی شود به خدا...........
بگذریم از این حکایت پرنده و ماهی !
همان بهتر که بنشینم و با تمام توانم روی روز مرگی ام متمرکز شوم .
اما مگر لی لی این کودک بازیگوش می گذارد.؟!
دلم برای سکوت دست هایت تنگ شده است . بی نهایت !!!
در این روزهای پر از دست های شلوغ و پر هیاهو،
دلم برای سکوت دست هایت تنگ شده ، عزیز تمام عیار من!
من هر روز به تو ودست های نجیبت فکر می کنم.
و هر روز تکرار می شود در من پرواز هزار پرستوی سبز
بگذریم از این سطرهای همیشه!
بگذریم از این همه "دوستت دارم " هایی که تلنبار شده اند در دهانم!
بگذریم از این تا به ابد حسرت!
بگذریم....
بگذار باران آواز بخواند روی چشم هایم !!!!

پرستو عوض زاده

نویسنده: س ع ی د ׀ تاریخ: دوشنبه 1387/07/01 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


© All Rights Reserved to bonbaste-tanhaei.Blogfa.com