تبليغاتX
:.. Follow Your Dreams ..:

:.. Follow Your Dreams ..:

... بيشتر آدم ها زماني نا اميد ميشوند که چيزي به موفقيتشون نمونده ...

سلام

شرمتان باد اي خداوندان قدرت، بس كنيد!
تسلیت منو واسه این همه کشت و کشتار که بعد از جریانات انتخابات پیش اومده پذیرا باشید.

امتحانات من تقریبا تموم شده یا حداقل امتحانات مشکل تموم شده و یکی دوتا درس متوسط مونده. حالا میتونم وقت بیشتری واسه وبلاگ بزارم.


من دانشجوى سال دوم بودم.. يک روز سر جلسه امتحان وقتى چشمم به سوال آخر افتاد، خنده‌ام گرفت. فکر کردم استاد حتماً قصد شوخى کردن داشته است. سوال اين بود: «نام کوچک زنى که محوطه دانشکده را نظافت می‌کند چيست؟
من آن زن نظافتچى را بارها ديده بودم. زنى بلند قد، با موهاى جو گندمى و حدوداً شصت ساله بود. امّا نام کوچکش را از کجا بايد می‌دانستم؟
من برگه امتحانى را تحويل دادم و سوال آخر را بی‌جواب گذاشتم. درست قبل از آن که از کلاس خارج شوم.
دانشجويى از استاد سوال کرد آيا سوال آخر هم در بارم‌بندى نمرات محسوب می‌شود؟
استاد گفت: حتماً و ادامه داد: شما در حرفه خود با آدم‌هاى بسيارى ملاقات خواهيد کرد. همه آن‌ها مهم هستند و شايسته توجه و ملاحظه شما می‌باشند، حتى اگر تنها کارى که می‌کنيد لبخند زدن و سلام کردن به آنها باشد.
من اين درس را هيچگاه فراموش نکرده‌ام

+نوشته شده در شنبه 1388/04/06ساعت14:32توسط س ع ی د | |

پیش از این ها فکر می کردم خدا /خانه ای دارد کنار ابرها
مثل قصر پادشاه قصه هــا / خشتی از الماس و خشتی از طلا
پایه های برجش از عاج و بلور / بر سر تختی نشسته با غرور
ماه بــرق کو چکی از تاج او / هـــر ستاره پولکی از تـــاج او
اطلس پیراهــن او آسمان / نقش روی دامـــن او کهکشان
رعد و برق شب صدای خنده اش / سیل و طوفان نعره ی توفنده اش
دکمه ی پیراهــن او آفتاب / برق تیر و خنجر او ماهتاب
هیچ کس از جـای او آگـــاه نیست / هیچ کس را در حضورش راه نیست
پیش از این ها خاطرم دلگیر بود / از خدا در ذهنم این تصویر بود
آن خدا بر رحم بود و خشمگین / خــانه اش در آسمان دور از زمین
بــود ٬ امـــا در میان ما نبود / مهربان و ساده و زیبا نبود
در دل او دوستی جایی نداشت / مهربانی هیچ معنایی نـــداشت
هــر چـه می پرسیدم از خود٬از خدا /  از زمین ٬ از آسمان ٬ از ابرها ٬
زود می گفتند : این کار خداست / گفتگو از آن گناه است و خطاست
آب اگــر خوردی عذابش آتش است / هـر جـه می پرسی جوابش آتش است
تا ببندی چشم، کورت می کند / تا شدی نزدیک، دورت می کند
کج گشودی دست ٬ سنگت می کند / کج نهادی پای، لنگت می کند
تــا خطا کردی عذابت می کند/ ناگهان در آتش آبت می کند
با همین قصه دلم مشغول بود / خواب هایم پر ز دیو و غول بود
هر چه می کردم همه از ترس بود / مثل از بر کردن یک درس بود
خواب می دیدم که غرق آتشم / در دهان شعله های سرکشم
در دهان اژدهایی خشمگین / بر سرم باران گرز آتشین
محو می شد نعره هایم بی صدا/ در طنین خنده ی خشم خدا ...
نیت من در نماز ودر دعا / ترس بود و وحشت از خشم خدا
مثل تمرین حساب و هندسه / مثل تنبیه مدیر و مدرسه
مثل صرف فـــعل ماضی سخت بود / مثل تمرین ریاضی سخت بود
تا که یک شب دست در دست پدر / راه افتادم به قصد یک سفر
در میان راه در یک روستا / خانه ای دیدم خوب و آشنا
زود پرسیدم: پدر ایـــن جا کجاست / گفت : این جا خانه ی خوب خداست
گفت : ایـــن جــا می شود یک لحظه مــاند / گوشه ای خلوت نماز ی ساده خواند
با وضویی دست و رویی تازه کرد / با دل خود گفت و گویی تازه کرد
می توان با این خدا پرواز کرد / سفره ی دل را برایش بــاز کرد
می شود دربــاره ی گل حرف زد / صاف و ساده مثل بلبل حرف زد
چک وچک مثل باران راز گفت / با دو صد قطره هــزاران راز گفت
می توان با او صمیمی حرف زد / مثل یاران قدیمی حرف زد
می توان درباره ی هــــــر چیز گفت / می توان شعری خیال انگیز گفت
تازه فهمیدم خدایم این خداست / این خدای مهربان و آشناست
دوستی از من به من نزدیک تر  / از رگ گردن به من نزدیک تر

من هنوز تو شوک نتایج انتخابات هستم . خدایا مگه میشه

+نوشته شده در سه شنبه 1388/03/26ساعت14:15توسط س ع ی د | |

زندگي همچون يك خانه شلوغ و پراثاث و درهم و برهم است و تو درآن غرق .
اين تابلو را به ديوار اتاق مى زنى ، آن قاليچه را جلو پلكان مى اندازى، راهرو را جارو مى كنى، مبلها به هم ريخته است، مهمان ها دارند مى رسند و هنوز لباس عوض نكرده اى، در آشپزخانه واويلاست وهنوز هم كارهات مانده است
.
يكي از مهمان ها كه الان مى آيد نكته بين و بهانه گير و حسود و چهار چشمى همه چيز را مى پايد. از اين اتاق به آن اتاق سر مى كشى، از حياط به توى هال مى پرى، از پله ها به طبقه بالا ميروى، بر ميگردى، پرده و قالى و سماور گل و ميوه و چاى و شربت و شيرينى و حسن وحسين و مهين و شهين ....... غرق درهمين كشمكشها و گرفتاريها و مشغوليات و خيالات و مى روى و مى آيى و مى دوى و مى پرى كه ناگهان سر پيچ پلكان جلوت يك آينه است. از آن رد مشو...!

لحظه اى همه چيز را رها كن ، خودت را خلاص كن، بايست و با خودت روبرو شو نگاهش كن خوب نگاهش كن او را مى شناسى ؟ دقيقا وراندازش كن، كوشش كن درست بشناسي اش، درست بجايش آورى، فكر كن ببين اين همان است كه مى خواستى باشى؟

اگر نه پس چه كسى و چه كارى فوري تر و مهمتر از اينكه همه اين مشغله هاى سرسام آور و پوچ و روزمره و تكرارى و زودگذر و تقليدى و بي دوام و بى قيمت را از دست و دوشت بريزى و به او بپردازى، او را درست كنى، فرصت كم است. مگر عمر آدمى چند هزار سال است؟! چه زود هم مى گذرد مثل صفحات كتابى كه باد ورق مى زند، آنهم كتاب كوچكى كه پنجاه، شصت صفحه بيشتر ندارد .

دکتر شریعتی

+نوشته شده در سه شنبه 1388/03/12ساعت10:4توسط س ع ی د | |

از فاطمه اکتفا به نامش نکنيد                 نشناخته توصيف مقامش نکنيد.

هر کس که در او محبت زهرا نيست           علامه اگر هست سلامش نکنيد.

 شهادت حضرت فاطمه (س) را به همه شما دوستان عزیزم تسلیت میگم.
خیلی ناراحتم. علاوه بر شهادت دیشب منچستر هم باخت تا ناراحتی هام تکمیل بشه.

شمع روشن کرده ام برای تاریکی راهم...شاید هم به خاطر تاریکی دلم...دلی که به هر دری میزند

همچنان در تاریکی مطلق به سر می برد و راهی یکتا را نمی تواند تشخیص دهد...تاریک است...

در سیاهی حاکم بر دلم می ترسم از گمراهی...از سکون...از بازگشت و از فقدان...

جاده است جاده ای خاکی...جاده ای که ابتدایش ازل و انتهایش ابد است...

جاده ای که ابتدایش علامت سوالی گره بزنی و انتهایش خودت را باز کنی...

و من همچنان به جای بد گفتن از تاریکی !

شمع روشن میکنم.

+نوشته شده در پنجشنبه 1388/03/07ساعت9:22توسط س ع ی د | |

به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانى، از روان‌پزشک پرسیدم شما چطور می‌فهمید که یک بیمار روانی به بسترى شدن در بیمارستان نیازدارد یا نه؟

روان‌پزشک گفت: ما وان حمام را پر از آب می‌کنیم و یک قاشق چایخورى، یک فنجان و یک سطل جلوى بیمارمی‌گذاریم و از او می‌خواهیم که وان را خالى کند.

من گفتم: آهان! فهمیدم. آدم عادى باید سطل را بردارد چون بزرگتراست.

روان‌پزشک گفت: نه! آدم عادى در پوش زیرآب وان را بر می‌دارد .شما می‌خواهید تخت‌تان کنارپنجره باشد ؟!


نمیدونم شما برای گوش کردن به آهنگ ها یا دیدن ویدیوها و کلا مولتی مدیا از چه نرم افزاری استفاده میکنید. من خودم از ۶ سال پیش از  JetAudio  استفاده میکنم. و حالا فول ورژن جدیدش رو واسه دانلود میزارم . دوست داشتین دانلود کنید . به نظر من که بهترین مدیا پلیر است.
دانلود ورژن ۷.۵.۳ نرم افزار JetAudio
ضمنا این ورژن Unicode ساپورته. یعنی فایل هاتون به هر زبانی باشه اجرا میکنه.
برای اینکه علاقه من و به جت آدیو ببینید میتونید این عکسو نگاه کنید.(
اینجا)

+نوشته شده در چهارشنبه 1388/02/30ساعت22:43توسط س ع ی د | |

در طوفان زندگی ، با خدا بودن بهتر از ناخدا بودن است . . .

ما حتی نمی‌دانیم که این«زندگی زنده و واقعی» در کجاست و اساسا چیست و چه نام دارد. تجربه می‌کنیم:تنهایمان بگذارند، کتاب‌هایمان را بگیرند، آن وقت سرگشته خواهیم شد وبه خطا خواهیم رفت. و نخواهیم دانست به که باید پناه ببریم و به کدام سو توجه کنیم. چه چیز را دوست بداریم؛ و از چه چیز نفرت داشته باشیم؛ چه چیز را تجلیل کنیم؛ و چه چیز را تحقیر. بر ما حتی دشوار است که بشر باشیم: بشر عادی و واقعی؛ بشر دارای گوشت و پوست،با تن و خون و رگ و ریشه. ما از چنین بودنی شرمساریم؛ آن را ننگ و عار می‌شماریم.ما پیوسته سعی بر آن داریم که هر چه تمام‌تر هیات و نوع انسان بی‌سابقهً کلی را به خود بگیریم. ما مرده به دنیا می‌آییم. مدتهاست که دیگر نسل‌های ما از پشت پدرانی زنده و از رحم مادرانی زنده به دنیا نیامده‌اند...دانستن این معنا حتی برایمان دلچسب است، خوشمان می‌آید که چنین هستیم؛ ما ساختگی و تصنعی هستیم و دائما نیز تصنعمان بیشتر می‌شود. مدتهاست که به آن خو کرده‌ایم. به گمانم به زودی بر آن خواهیم شد تا ترتیبی بدهیم که به صورت اندیشه محض متولد شویم. (داستایوفسکی)



جدیدا یه کتاب به اسم << آیا تو نیمه گمشده من هستی؟>>از باربارا دی آنجلیس خوندم.
کتاب جالبیه.به خصوص واسه شناخت خودمون. من خوشم اومد . پیشنهاد میکنم اگه میتونید این کتابو بخرید و بخونید.
تاحالا امتحانا به جز یکی خوب بوده.( اون یکی خیلی بد بوده، شاید آخرترم حذف بشه)
بی صبرانه منتظر فینال لیگ قهرمانان اروپا هستم.

+نوشته شده در چهارشنبه 1388/02/23ساعت15:55توسط س ع ی د | |

دلت را بتکان

غصه هایت که ریخت
تو هم همه را فراموش کن
دلت را بتکان
اشتباهایت تالاپی می افتد زمین

بذار همان جابماند
فقط از لابه لای اشتباهایت یک تجربه را بیرون بکش
قاب کن و بزن به دیوار دلت
دلت را محکم تراگر بتکانی

تمام کینه هایت هم میریزد
و تمام آن غم های بزرگ
و همه حسرت ها وآرزوهایت
محکم تر از قبل بتکان
تا این بار همه آن عشق های بچه گربه ای! هم بیفتد

حالا آرام تر،آرام تر بتکان
تا خاطره هایت نیفتد……تلخ یا شیرین چه تفاوت می کند؟
خاطره،خاطره ست بایدباشد باید بماند

کافی ست؟
نه هنوز دلت خاک دارد
یک تکان دیگر بس است
تکاندی؟؟

دلت را ببین
چقدر تمیز شد. دلت سبک شد؟
حالا این دل جای اوست …دعوتش کن
این دل مال اوست

همه چیز ریخت از دلت همه چیز افتادو حالا
وحالا تو ماندی و یک دل

یک دل و یک قاب تجربه
مشتی خاطره و یک او
خانه تکانی دلت مبارك

+نوشته شده در جمعه 1388/02/18ساعت13:0توسط س ع ی د | |

اکثر ما نه به خاطر یافتن فردی کامل ، بلکه به خاطر کامل دیدن یک فرد نا کامل عاشق میشویم .

دانشجويي پس از اينكه در درس منطق نمره نياورد به استادش گفت: قربان، شما واقعا چيزي در مورد موضوع اين درس ميدانيد؟ استاد جواب داد: بله حتما. در غير اينصورت نميتوانستم يك استاد باشم.
دانشجو ادامه داد: بسيار خوب، من مايلم از شما يك سوال بپرسم ،اگر جواب صحيح داديد من نمره ام را قبول ميكنم در غيراينصورت از شما ميخواهم به من نمره كامل اين درس رابدهيد. استاد قبول كرد
و دانشجو پرسيد: آن چيست كه قانوني است ولي منطقي نيست، منطقي است ولي قانوني
نيست و نه قانوني است و نه منطقي؟

استاد پس از تاملي طولاني نتوانست جواب بدهد و مجبور شد نمره كامل درس رابه آن دانشجو بدهد.
بعد از مدتي استاد بابهترين شاگردش تماس گرفت و همان سوال را پرسيد. و شاگردش بلافاصله جواب داد:
قربان شما 63 سال داريد و با يك خانم 35 ساله ازدواج كرديد كه البته قانوني است ولي منطقي نيست. همسر شما يك معشوقه 25 ساله دارد كه منطقي است ولي قانوني نيست.
واين حقيقت كه شما به معشوقه همسرتان نمره كامل داديد در صورتيكه بايد آن درس را رد ميشد نه قانوني است و نه منطقي!!!!!!!!

اینو وقتی خوندم خیلی حال کردم. دانشجو باید اینجوری از استاد نمره بگیره بلکه این دکتر ثابت ماهم یه کم دلش به رحم بیاد و نمره ۹.۷ بچه هارو ده کنه. (خیلی بی انصافیه)
الان تو کوران امتحانات میان ترم هستم. زیاد وقت آپ کردن ندارم. آی ام سُ ساری

+نوشته شده در پنجشنبه 1388/02/10ساعت14:15توسط س ع ی د | |

نرسیده به درخت
کوچه باغی است که از خواب خدا سبز تر است
و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است

زیر گنبد کبود جز من و خدا کسی نبود.
روزگار روبه راه بود. هیچ چیز نه سفید و نه سیاه بود
با وجود این مثل اینکه چیزی اشتباه بود.
زیر گنبد کبود بازیِ خدا نیمه کاره مانده بود
واژه ای نبود و هیچ کس، شعری از خدا نخوانده بود.
تا که او مرا برای بازیِ خودش انتخاب کرد
توی گوش من یواش گفت: تو دعای کوچک منی، بعد هم مرا مستجاب کرد
پرده ها کنار رفت، خود به خود با شروع بازیِ خدا، عشق افتتاح شد.
سالهاست اسم بازی من و خدا زندگی ست.
هیچ چیز مثل بازی قشنگ ما عجیب نیست.
بازی ای که ساده است و سخت، مثل بازی بهار با درخت
با خدا طرف شدن کار مشکلی ست، زندگی، بازی خدا و یک عروسک گلی است.
                                                                                                                                        عرفان نظر آهاری

+نوشته شده در پنجشنبه 1388/02/03ساعت21:15توسط س ع ی د | |

قبل از هر چیز برایت آرزو میکنم که عاشق شوی ،
و اگر هستی ، کسی هم به تو عشق بورزد ،
و اگر اینگونه نیست ، تنهاییت کوتاه باشد ،
و پس از تنهاییت ، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید ...
اما اگر پیش آمد ، بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.
برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی
از جمله دوستان بد و ناپایدار ...برخی نادوست و برخی دوستدار ....
که دست کم یکی در میانشان بی تردید مورد اعتمادت باشد .
وچون زندگی بدین گونه است ، برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی..
نه کم و نه زیاد ... درست به اندازه ،تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قراردهند ،
که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد.. تا که زیاده به خود غره نشوی .
و نیز آرزو مندم مفید فایده باشی ، نه خیلی غیر ضروری .....
تا در لحظات سخت ، وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است،
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرپا نگاه دارد .
همچنین برایت آرزومندم صبور باشی ،نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند
چون این کار ساده ای است ،بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند
و با کاربرد درست صبوریت برای دیگران نمونه شوی.

و امیدوارم اگر جوان هستی ،خیلی به تعجیل ، رسیده نشوی..
و اگر رسیده ای ، به جوان نمائی اصرار نورزی ،و اگر پیری ،تسلیم نا امیدی نشوی...
چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد و لازم است بگذاریم درما جریان یابد.
امیدوارم سگی را نوازش کنی ، به پرنده ای دانه بدهی
و به آواز یک سهره گوش کنی ،وقتی که آوای سحرگاهیش را سر میدهد..
چراکه به این طریق ، احساس زیبایی خواهی یافت....به رایگان......
امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی .....هر چند خرد بوده باشد .....
و با روییدنش همراه شوی ، تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.
به علاوه امیدوارم پول داشته باشی ، زیرا در عمل به آن نیازمندی.....
و سالی یکبار پولت را جلو رویت بگذاری و بگویی : " این مال من است " ،
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان ارباب دیگری است !

و در پایان ، اگر مرد باشی ،آرزومندم زن خوبی داشته باشی ....
و اگر زنی ، شوهر خوبی داشته باشی ،
که اگر فردا خسته باشید ،یا پس فردا شادمان،باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیآغازید..
اگر همه اینها که گفتم برایت فراهم شد ، دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم ...
                         ویکتور هوگو

+نوشته شده در دوشنبه 1388/01/31ساعت11:0توسط س ع ی د | |